هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
73
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
نيفكن . از جمله ديگر كسانى كه توصيهاش كرد به كوفه نرود عبد اللّه بن عمر بود ، او وقتى شنيد كه از مكه بيرون شده سوار بر مركب خود شد و به شتاب به دنبال او رفت و در يكى از منزلگاههاى راه به او رسيد و گفت : به كجا مىخواهى به روى اى فرزند رسول خدا ؟ فرمود : به عراق و گفت : به حرم جد خود بازگرد . حضرت نپذيرفت و وقتى عزمش را جزم ديد گفت : اى ابا عبد اللّه همان جايى از بدنت را نشانم ده كه پيامبر خدا بر آن بوسه مىزد امام نيز نشانش داد عبد اللّه بن عمر آنجا را سه بار بوسه زد و گريه كرد و آنگاه گفت : ترا به خدا مىسپارم اى ابا عبد اللّه . آخرين پاسخ امام به كسانى كه توصيهاش مىكردند در مكه بماند اين بود كه حضور وى در مكه و يا جاى ديگر ، او را از يورش امويها ، در امان نگه نمىدارد ، آنها بالاخره سعى مىكنند وادارش سازند با يزيد بيعت كند يا جان خود را در اين راه بدهد بطورى كه به تعبير راوى حتى اگر به لانه سوسمار هم وارد شود دنبالش مىكنند . كاروان حسين ( ع ) راه خود را به سوى كربلا ادامه داد و همه آنهايى را كه به ماندنش در مكه سفارش مىكردند به حال خود گذاشت تا بر وى دل بسوزاند و انتظار سرنوشت محتوم به دست ستمگران بنى اميه برايش كشند . همانگونه كه به راه خود مىرفت به فرزدق شاعر برخورد كرد و درباره مردم كوفه از وى پرسيد ؛ او گفت : اى فرزند رسول خدا به مكه بازگرد كه زبان و دل مردم كوفه با توست ولى شمشيرشان با بنى اميه و عليه تست و قضاى الهى از آسمان مقدر مىشود و خداوند هر چه مىخواهد همان كند . امام حسين ( ع ) در پاسخش فرمود : بدون ترديد قضاى الهى هيچ كس را به حال خود نمىگذارد . و بنا به آنچه در صفحات 216 و 217 جلد ششم تاريخ طبرى آمده كاروان به راه خود ادامه داد به هر كس كه مىرسيد درباره اهل عراق از وى مىپرسيد تا اينكه از همه ماجراهاى آنجا از جمله كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن - عروه و هر آنچه كه پيش و پس از آن اتفاق افتاده بود ، باخبر گرديد . در بيشتر رواياتى كه از آمدن امام حسين به كربلا سخن گفتهاند آمده است كه وقتى او شب هنگام به « ثعلبية » رسيد دو تن از افراد بنى اسد به وى ملحق شدند و سلامش گفتند و آنچه بر سر مسلم و هانى آمده بود برايش بازگفتند چندين بار انا للّه و انا اليه راجعون گفت آنگاه آن دو به وى گفتند : ترا به خدا قسم مىدهيم كه از اينجايى كه هستى تكان نخور كه در كوفه يار و ياورى ندارى . بنى عقيل پيش آمدند و گفتند